تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محرم» ثبت شده است

ابرو های پر پشت و در هم کشیده , زخم روی صورت , هیکل درشت و صدای زمخت به قول خودش بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد هر سال نقش شمر را بازی کند .
لباس قرمز رو که می پوشید و کلاه خودش را با آن سه تا پر سرخش رو که روی سر میذاشت دلش می گرفت ... 
رجز که می خواند غصه بیچاره اش می کرد ....
با اسب که می اومد آب رو ببنده بغض گلوش رو می گرفت ...
خنجر رو که می کشید و روی سینه می نشست , شیون
جمعیت بلند می شد , وقتی که بغض شمر می ترکید ....

پی نوشت : عاشورای حسینی رو به همه تون تسلیت عرض می کنم


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۹ ۱۵ ۳۶۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۹ ۱۵ ۳۶۱


داد میزد و گریه می کرد و می گفت : می خواهم صورت برادرم رو ببوسم .

اجازه نمی دادند . دلم سوخت . گفتم : چه اشکالی دارد ؟! بگذارید برادرش را ببوسد .
گفتند : شما اصرار نکنید . نمی شود .... چون این شهید سر ندارد!



منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۶ ۱۵ ۲۹۴

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۶ ۱۵ ۲۹۴



جاده سرد بود مثل نگاه رهگذران .
ماشین خراب شده بود و برف به شدت می بارید . 
هرچه همسرم دست تکان داد ماشینی نایستاد , فایده ای نداشت .
دریغ از نگاه گرم یک نفر از سرنشینان .
نوزاد شیر خواره ام را که برداشتم همسرم گریه اش گرفت .
بچه را که روی دست نشان دادم , چند تا ماشین ایستاد .


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۳ ۱۹ ۳۹۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۳ ۱۹ ۳۹۱



تعزیه که تمام شد همه صلوات فرستادند . چشم ها همه اشک آلود بود و عده ای هنوز بر سر می زدند و ناله می کردند .
پیرمردی از میان جمعیت برخاست و به طرف تعزیه خوان ها رفت . نزدیک آنها که رسید دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت شمر زد .
شمر مات و مبهوت کلاه فلزی و شال سرخش را به زمین انداخت و با چشمانی پر از اشک به پیرمرد خیره شد .
پیرمرد شرمنده , دست های خود را گشود و او را در آغوش کشید .
سر به شانه ی او گذاشت و گفت : مرا ببخش جوان ! این سیلی مال تو نبود , مال شمر بود .


بعدا نوشت : دوستان کاش معنای واقعی داستان رو درک کنید .


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۱ ۱۷ ۳۴۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۱ ۱۷ ۳۴۱


سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶