۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان واقعی» ثبت شده است

بیست پنس

مردی مسلمان که در لندن زندگی می کرد تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
وقتی به مقصد رسیدیم موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تمام وجودم دگرگون شد . من داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
  • نظرات [ ۹ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    حکمت خداوند

    نکته : داستان هایی که تحت برچسب داستان های واقعی منتشر می کنم هیچ کدام داستان های خودم نیستند پس لطفا پیام های بی ربط ارسال نکنید , راوی داستان ها را هم می نویسم ))

  • نظرات [ ۷ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

    شکر به خاطر یک اشتباه ناخواسته

    مرحوم پدرم حدود سی سال موذن مسجد محله مان بود.

    ایشان یکبار به من گفتند :

     یک روز صبح که از خواب بلند شدم اشتباهی عقربه های ساعت را یک ساعت جلوتر دیدم و به خیال اینکه وقت نماز است به مسجد رفتم و اذان گفتم . با اذان من خیلی ها از خواب برخاستند و چه بسا نماز خواندند .

    وقتی متوجه اشتباهم شد خیلی تاسف خوردم که چرا این اتفاق رخ داد .

  • نظرات [ ۸ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۸ مرداد ۹۶

    اثر انگشت

    هشدار 

    (( این یک داستان کاملا واقعی و صحیح می باشد پس درصورت خواندن و باور ننمودن پیام های همچون : دروغه یا الکیه ارسال نکنید مگر اینکه سوال خاصی داشته باشید ))

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶

    حکایت مهمان

    روایت است که حضرت ابراهیم عادت داشتند که تا مهمانی برایشان نیاید لب به غذا نمی زدند .

    روزی گذشت و مهمانی برایش نیامد . به صحرا رفت . پس از مدتی جست و جو پیرمرد بت پرستی را دید و فرمود : ای دریغا ! اگر با ایمان بودی می آمدی نزد ما می نشستی و ما را از بی مهمانی بیرون می آوردی !

    پیرمرد از کنار او گذشت .

  • نظرات [ ۹ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶

    پهلوان فرق می کند با قهرمان

    داشت از راهی می گذشت که دید زن و مرد جوانی مشغول دعوا هستند . نمی خواست چیزی بگوید ولی واقعا حرکاتشان زننده بود . جلو آمد و با مهربانی گفت : باهم نسبتی دارین ؟؟؟ حتی اگه زن و شوهر هم هستین کوچه و خیابان جای این کارا ....

    هنوز حرفش تموم نشده بود که زنه فرار کرد و مرد جوان او را مهمان مشت های خود کرد

    حجت الاسلام محسن فراهانی در قبال تذکر لسانی اش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .

    نکته ی جالب اینه که ضارب بوکسور قهرمانی بود که به تازگی بنر های قهرمانی اش دیوار های محل را پر کرده بود . 

    اما حاج آقا به حرمت اعیاد شعبانیه و میلاد حجت خدا از ضارب گذشت تا نشان دهد پهلوان فرق می کند با قهرمان .


    🌷🌷سلامتی تمام پهلوان های ایران زمین صلوات 🌷🌷

  • نظرات [ ۸ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

    خوابم که نماینده ی امام نیست !!!

    خوابم که نماینده ی امام نیست !!!

    تا دیر وقت در جایی مهمان بودم موقع خواب به میزبان گفتم که برای اذان صبح بیدارم کند گفت : عجبا !!! شما که نماینده ی امام هستید هم این را می گویید ؟!! 

    گفتم : چه ربطی داره آقا ... خودم نماینده ی امامم خوابم که نماینده ی امام نیست .

  • نظرات [ ۸ ]
    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
    سلام دوستان
    فقط یادتون باشه دنبالم کنید حتما دنبالتون می کنم
    با تبادل لینک هم موافقم
    نظر هم فراموش نشود
    امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد
    خوش آمدید دختر پسرای گل به
    وبلاگ یک اردیبهشتی توووووپ

    تاریخ تولد وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶