تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان اجتماعی» ثبت شده است

یک تحویلداربانک میگفت : 

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه . گفتم : ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!

ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ ! باباﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !

ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !

رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ رنج دیدﻩ ای داشت، 

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...


دخترک مثل هر روز روبروی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و
یاد حرف پدرش افتاد :
"اگر تا پایان ماه هر روز بتوانی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:
نه... خدا نکنه !

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۲ ۲۲ ۲۹۵

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۲ ۲۲ ۲۹۵


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.


١۵ -١۶ سال بود که کفش ها را جفت می کرد و ساعت ها سر پا می ایستاد ولی هرگز خسته نمی شد


می گفت : آقا حتما به زیارت عمه اش می آید . برای من همین بس که یکبار میان این همه کفش , کفش ایشان را جفت کرده باشم 😊😊😊


کفشدار حرم حضرت معصومه (س) بود  


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۲۵ ۱۵ ۲۰۲

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۲۵ ۱۵ ۲۰۲


در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برعکس بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت .


دختر کوچولو ی ملوس دوتا سیب در دست داشت در این وقت مادرش وارد اتاق شد و چشمش به به دست او افتاد 

گفت: یکی از سیب هاتو میدی به من؟؟؟؟؟

دخترک فکری کرد و سپس به هر دو سیب یک گاز گنده زد .

مادر خشکش زد و لبخند از روی لبانش محو شد . پیدا بود که چقدر از دخترکش نومید شده است .

اما دخترک پس از لحظه ای درنگ یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادرش گرفت و 

گفت : بیا مامان این یکی شیرین تره 😢😢😢😢


هیچ وقت زود قضاوت نکنیم 😖😖😖


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۱۴ ۹ ۱۳۸

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۱۴ ۹ ۱۳۸


سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶