یک اردیبهشتی توووووپ

مطالب طنز و اجتماعی فوق العاده قشنگ

کفش آقا

١۵ -١۶ سال بود که کفش ها را جفت می کرد و ساعت ها سر پا می ایستاد ولی هرگز خسته نمی شد


می گفت : آقا حتما به زیارت عمه اش می آید . برای من همین بس که یکبار میان این همه کفش , کفش ایشان را جفت کرده باشم 😊😊😊


کفشدار حرم حضرت معصومه (س) بود  


۱۵

عصا


در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برعکس بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت .

۱۳

داستان سیب


دختر کوچولو ی ملوس دوتا سیب در دست داشت در این وقت مادرش وارد اتاق شد و چشمش به به دست او افتاد 

گفت: یکی از سیب هاتو میدی به من؟؟؟؟؟

۹

غرورت رو کنار بگذار

وقتی رفت چیزی درونم شکست . خیلی سعی کردم فراموشش کنم . دور و برم را شلوغ کردم . هر روز یک دوست جدید و هر روز یک رابطه ی تازه اما ....

اما هیچ کدام نتوانستند جای او را بگیرند . هیچ کس مثل او نبود .

دیگر تحمل دوری اش را نداشتم . بلند شدم . غروری که مانع رفتنم بود را زیر پا له کردم و رفتم . 

وقتی درخانه را باز کردم دیدم پشت در ایستاده و انگشت اشاره اش را برای زنگ زدن بالا آورده است .


۷
سلام دوستان
فقط یادتون باشه دنبالم کنید حتما دنبالتون می کنم
با تبادل لینک هم موافقم
نظر هم فراموش نشود
امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد
خوش آمدید دختر پسرای گل به
وبلاگ یک اردیبهشتی توووووپ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان