تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


۵ مطلب با موضوع «داستان :: ماه محرم» ثبت شده است

(( با مادرم رفتم از مغازه ی بقالی کمپوت بخرم . قیمت هرکدام از کمپوت ها را پرسیدم خیلی گران بود , حتی کمپوت گلابی هم که ٢۵ تومان بود و از همه ارزانتر بود هم نمی توانستم بخرم . آخر پول ما به اندازه ی سیر کردن شکم خانواده هم نیست . در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت را پیدا کردم . آن را برداشته و با دقت چند بار شستم تا تمیز تمیز شد .

حالا خواهش من این است که شما برادران رزمنده هروقت تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوش حال شوم و فکر کنم که توانسته ام به جبهه کمکی کنم ))

بچه ها توی سنگر برای آب خوردن توی این قوطی نوبت می گرفتند , آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود .


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۱۴ ۱۶ ۲۷۵

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۱۴ ۱۶ ۲۷۵



ابرو های پر پشت و در هم کشیده , زخم روی صورت , هیکل درشت و صدای زمخت به قول خودش بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد هر سال نقش شمر را بازی کند .
لباس قرمز رو که می پوشید و کلاه خودش را با آن سه تا پر سرخش رو که روی سر میذاشت دلش می گرفت ... 
رجز که می خواند غصه بیچاره اش می کرد ....
با اسب که می اومد آب رو ببنده بغض گلوش رو می گرفت ...
خنجر رو که می کشید و روی سینه می نشست , شیون
جمعیت بلند می شد , وقتی که بغض شمر می ترکید ....

پی نوشت : عاشورای حسینی رو به همه تون تسلیت عرض می کنم


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۹ ۱۵ ۳۶۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۹ ۱۵ ۳۶۱


داد میزد و گریه می کرد و می گفت : می خواهم صورت برادرم رو ببوسم .

اجازه نمی دادند . دلم سوخت . گفتم : چه اشکالی دارد ؟! بگذارید برادرش را ببوسد .
گفتند : شما اصرار نکنید . نمی شود .... چون این شهید سر ندارد!



منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۶ ۱۵ ۲۹۳

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۶ ۱۵ ۲۹۳



جاده سرد بود مثل نگاه رهگذران .
ماشین خراب شده بود و برف به شدت می بارید . 
هرچه همسرم دست تکان داد ماشینی نایستاد , فایده ای نداشت .
دریغ از نگاه گرم یک نفر از سرنشینان .
نوزاد شیر خواره ام را که برداشتم همسرم گریه اش گرفت .
بچه را که روی دست نشان دادم , چند تا ماشین ایستاد .


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۳ ۱۹ ۳۹۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۳ ۱۹ ۳۹۱



تعزیه که تمام شد همه صلوات فرستادند . چشم ها همه اشک آلود بود و عده ای هنوز بر سر می زدند و ناله می کردند .
پیرمردی از میان جمعیت برخاست و به طرف تعزیه خوان ها رفت . نزدیک آنها که رسید دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت شمر زد .
شمر مات و مبهوت کلاه فلزی و شال سرخش را به زمین انداخت و با چشمانی پر از اشک به پیرمرد خیره شد .
پیرمرد شرمنده , دست های خود را گشود و او را در آغوش کشید .
سر به شانه ی او گذاشت و گفت : مرا ببخش جوان ! این سیلی مال تو نبود , مال شمر بود .


بعدا نوشت : دوستان کاش معنای واقعی داستان رو درک کنید .


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۱ ۱۷ ۳۴۰

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۷-۰۱ ۱۷ ۳۴۰


سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶