تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


۵ مطلب با موضوع «داستان :: داستان واقعی» ثبت شده است

بعدا نوشت : این داستان مربوط به خودم نیست . راوی رو ذکر کرده ام .


هشدار 

(( این یک داستان کاملا واقعی و صحیح می باشد پس درصورت خواندن و باور ننمودن پیام های همچون : دروغه یا الکیه ارسال نکنید مگر اینکه سوال خاصی داشته باشید ))


روایت است که حضرت ابراهیم عادت داشتند که تا مهمانی برایشان نیاید لب به غذا نمی زدند .

روزی گذشت و مهمانی برایش نیامد . به صحرا رفت . پس از مدتی جست و جو پیرمرد بت پرستی را دید و فرمود : ای دریغا ! اگر با ایمان بودی می آمدی نزد ما می نشستی و ما را از بی مهمانی بیرون می آوردی !

پیرمرد از کنار او گذشت .


داشت از راهی می گذشت که دید زن و مرد جوانی مشغول دعوا هستند . نمی خواست چیزی بگوید ولی واقعا حرکاتشان زننده بود . جلو آمد و با مهربانی گفت : باهم نسبتی دارین ؟؟؟ حتی اگه زن و شوهر هم هستین کوچه و خیابان جای این کارا ....

هنوز حرفش تموم نشده بود که زنه فرار کرد و مرد جوان او را مهمان مشت های خود کرد

حجت الاسلام محسن فراهانی در قبال تذکر لسانی اش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .

نکته ی جالب اینه که ضارب بوکسور قهرمانی بود که به تازگی بنر های قهرمانی اش دیوار های محل را پر کرده بود . 

اما حاج آقا به حرمت اعیاد شعبانیه و میلاد حجت خدا از ضارب گذشت تا نشان دهد پهلوان فرق می کند با قهرمان .


🌷🌷سلامتی تمام پهلوان های ایران زمین صلوات 🌷🌷


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۴-۱۶ ۸ ۹۷

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۴-۱۶ ۸ ۹۷


تشکر از خانوم خانه 

روزی صد نفر به خانمان می آمدند ولی خانومم همیشه اصرار می کرد که توی هر مهمانی حتما آقای مطهری هم دعوت شود . وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : ایشون تنها کسی هستند که موقع خداحافظی به کنار آشپزخانه می آید و از من تشکر می کند , بقیه ی مهمان ها فقط از شما تشکر می کنند 


سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶