تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


۹ مطلب با موضوع «داستان :: داستان طنز» ثبت شده است

یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که "این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!"
وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن! همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود! ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!
استاد با خونسردی گفت: اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه!

خخخخخخخخ


بعدا نوشت : امروز وبم 300 روزه میشه

وایییی

عزیزم چقدر بزرگ شده :))))


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۲ ۲۵ ۱۸۴

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۲ ۲۵ ۱۸۴


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۹ ۲۴ ۲۴۳

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۹ ۲۴ ۲۴۳


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.


رفتم به مغازه دوستم، دیدم یه دختر شاکی اومد تو، لپتاپش رو کوبید روی میز و به فروشنده گفت: لپتاپتون خرابه، من این رو نمی خواهم.


کتاب تن تن و سندباد / نویسنده : محمد میر کیانی 


به یکی میگن : صبحونه چی می خوری ؟؟ 

میگه : آب گوشت 😁

میگن : ناهار چی می خوری ؟؟

میگه : آب گوشت😁

میگن : شام چی می خوری ؟؟

میگه : آب گوشت 😁

میگن : اصلا ولش کن اوقات فراغتت رو چیکار می کنی ؟؟

میگه : میشینم نون خورد می کنم واسه آب گوشت 😂


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۱۹ ۱۱ ۱۳۵

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۵-۱۹ ۱۱ ۱۳۵


زنم ازم پرسید : کی رو بیشتر از همه دوست داری ؟؟

گفتم : مامانم !! 😊

گفت : بعدش ؟؟

گفتم : بابام !!😊

گفت : بعدش ؟؟

گفتم : دخترم !! 😊

گفت : بعدش؟؟

گفتم : خواهرم !!😊


شاید هیچ کس به اندازه ی من به علی دایی ارادت ندارد . بدون اغراق می گویم که خیلی دوستش دارم چون  آدم خاکی , متواضع و ساده ای است و به پدر و مادرش خیلی احترام می گذارد و بارها دیده ام دستشان را می بوسد برای همین الگوی من است 😋😋😋

علی دایی یک آدم معنوی است و کمتر دیده ام از پول حرف بزند البته او هم از پول بدش نمی آید ولی اسیر دنیا نیست 

او حتی از حقوق زیادی که به فوتبالیست ها می دهند دل خوش نیست😮😮😮

 دلم می خواهد بهترین عکسش رو توی اتاق مطالعه ام بگذارم چون همیشه لبخند بر لب دارد 😆😆😆


روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که  انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. او هزاران فرسنگ راه رفت ولی در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.

دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: " تو شیطانی !"

ابلیس حیرت زده پرسید: "از کجا فهمیدی؟!"


سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶