یک اردیبهشتی توووووپ

مطالب طنز و اجتماعی فوق العاده قشنگ

عاشق این داستان شدم . خیلی قشنگه 😍😍😍

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶
  • ۱۲:۳۴

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

  • ادامه مطلب
  • کفش آقا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۳۲

    ١۵ -١۶ سال بود که کفش ها را جفت می کرد و ساعت ها سر پا می ایستاد ولی هرگز خسته نمی شد


    می گفت : آقا حتما به زیارت عمه اش می آید . برای من همین بس که یکبار میان این همه کفش , کفش ایشان را جفت کرده باشم 😊😊😊


    کفشدار حرم حضرت معصومه (س) بود  


    عصا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
    • ۲۲:۵۶


    در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برعکس بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت .

  • ادامه مطلب
  • داستان سیب

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۵۶


    دختر کوچولو ی ملوس دوتا سیب در دست داشت در این وقت مادرش وارد اتاق شد و چشمش به به دست او افتاد 

    گفت: یکی از سیب هاتو میدی به من؟؟؟؟؟

  • ادامه مطلب
  • حکایت مهمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۱۷:۰۱

    روایت است که حضرت ابراهیم عادت داشتند که تا مهمانی برایشان نیاید لب به غذا نمی زدند .

    روزی گذشت و مهمانی برایش نیامد . به صحرا رفت . پس از مدتی جست و جو پیرمرد بت پرستی را دید و فرمود : ای دریغا ! اگر با ایمان بودی می آمدی نزد ما می نشستی و ما را از بی مهمانی بیرون می آوردی !

    پیرمرد از کنار او گذشت .

  • ادامه مطلب
  • پهلوان فرق می کند با قهرمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
    • ۱۸:۳۰

    داشت از راهی می گذشت که دید زن و مرد جوانی مشغول دعوا هستند . نمی خواست چیزی بگوید ولی واقعا حرکاتشان زننده بود . جلو آمد و با مهربانی گفت : باهم نسبتی دارین ؟؟؟ حتی اگه زن و شوهر هم هستین کوچه و خیابان جای این کارا ....

    هنوز حرفش تموم نشده بود که زنه فرار کرد و مرد جوان او را مهمان مشت های خود کرد

    حجت الاسلام محسن فراهانی در قبال تذکر لسانی اش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .

    نکته ی جالب اینه که ضارب بوکسور قهرمانی بود که به تازگی بنر های قهرمانی اش دیوار های محل را پر کرده بود . 

    اما حاج آقا به حرمت اعیاد شعبانیه و میلاد حجت خدا از ضارب گذشت تا نشان دهد پهلوان فرق می کند با قهرمان .


    🌷🌷سلامتی تمام پهلوان های ایران زمین صلوات 🌷🌷

    سلام دوستان
    فقط یادتون باشه دنبالم کنید حتما دنبالتون می کنم
    با تبادل لینک هم موافقم
    نظر هم فراموش نشود
    امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد
    (( کپی از مطالب فقط با ذکر منبع ))
    خوش آمدید دختر پسرای گل به
    وبلاگ یک اردیبهشتی توووووپ

    تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶