یک اردیبهشتی توووووپ

مطالب طنز و اجتماعی فوق العاده قشنگ

عاشق این داستان شدم . خیلی قشنگه 😍😍😍

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶
  • ۱۲:۳۴

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.

  • ادامه مطلب
  • محض خنده 😂😂😂😂

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ بهمن ۹۶
    • ۱۲:۵۰

    رفتم به مغازه دوستم، دیدم یه دختر شاکی اومد تو، لپتاپش رو کوبید روی میز و به فروشنده گفت: لپتاپتون خرابه، من این رو نمی خواهم.

  • ادامه مطلب
  • دعای دختر

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
    • ۱۸:۵۰

    - کاش پدرم شهید شود 

    خشکم زد . گفتم : دخترم این چه دعاییه ؟

    گفت : آخه بابام موجیه !

    گفتم : خوب انشالله خوب شود . چرا دعا می کنی شهید بشه ؟

    با گریه گفت : آخه هروقت موج می گیردش حال خوشو نمی فهمه و منو و مامانم و داداشم رو کتک می زنه ! اما مشکل ما این نیست !

    گفتم : پس مشکل چیه ؟

    درحالی که سعی می کرد بغضش را فرو برد گفت : بعد از اینکه حالش خوب میشه و می فهمه چی کار کرده گریه می کنه و دست و پای همه ی ما را می بوسه و از همه ی ما عذرخواهی می کنه و خودش رو نفرین می کنه .

    حاجی ! ما طاقت دیدن شرمندگی بابا رو نداریم . دعا کن شهید بشه و به رفیقاش ملحق بشه . 😭😭


    قوطی خالی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
    • ۱۸:۴۲

    (( با مادرم رفتم از مغازه ی بقالی کمپوت بخرم . قیمت هرکدام از کمپوت ها را پرسیدم خیلی گران بود , حتی کمپوت گلابی هم که ٢۵ تومان بود و از همه ارزانتر بود هم نمی توانستم بخرم . آخر پول ما به اندازه ی سیر کردن شکم خانواده هم نیست . در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت را پیدا کردم . آن را برداشته و با دقت چند بار شستم تا تمیز تمیز شد .

    حالا خواهش من این است که شما برادران رزمنده هروقت تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوش حال شوم و فکر کنم که توانسته ام به جبهه کمکی کنم ))

    بچه ها توی سنگر برای آب خوردن توی این قوطی نوبت می گرفتند , آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود .


    بغض شمر

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۹ مهر ۹۶
    • ۱۶:۲۶


    ابرو های پر پشت و در هم کشیده , زخم روی صورت , هیکل درشت و صدای زمخت به قول خودش بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد هر سال نقش شمر را بازی کند .
    لباس قرمز رو که می پوشید و کلاه خودش را با آن سه تا پر سرخش رو که روی سر میذاشت دلش می گرفت ... 
    رجز که می خواند غصه بیچاره اش می کرد ....
    با اسب که می اومد آب رو ببنده بغض گلوش رو می گرفت ...
    خنجر رو که می کشید و روی سینه می نشست , شیون
    جمعیت بلند می شد , وقتی که بغض شمر می ترکید ....

    پی نوشت : عاشورای حسینی رو به همه تون تسلیت عرض می کنم

    بوسه

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶
    • ۱۷:۱۷

    داد میزد و گریه می کرد و می گفت : می خواهم صورت برادرم رو ببوسم .

    اجازه نمی دادند . دلم سوخت . گفتم : چه اشکالی دارد ؟! بگذارید برادرش را ببوسد .
    گفتند : شما اصرار نکنید . نمی شود .... چون این شهید سر ندارد ....


    ضریح گهواره

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۳ مهر ۹۶
    • ۲۲:۱۰


    جاده سرد بود مثل نگاه رهگذران .
    ماشین خراب شده بود و برف به شدت می بارید . 
    هرچه همسرم دست تکان داد ماشینی نایستاد , فایده ای نداشت .
    دریغ از نگاه گرم یک نفر از سرنشینان .
    نوزاد شیر خواره ام را که برداشتم همسرم گریه اش گرفت .
    بچه را که روی دست نشان دادم , چند تا ماشین ایستاد .


    مال شمر بود + بعدا نوشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱ مهر ۹۶
    • ۱۷:۱۷


    تعزیه که تمام شد همه صلوات فرستادند . چشم ها همه اشک آلود بود و عده ای هنوز بر سر می زدند و ناله می کردند .
    پیرمردی از میان جمعیت برخاست و به طرف تعزیه خوان ها رفت . نزدیک آنها که رسید دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت شمر زد .
    شمر مات و مبهوت کلاه فلزی و شال سرخش را به زمین انداخت و با چشمانی پر از اشک به پیرمرد خیره شد .
    پیرمرد شرمنده , دست های خود را گشود و او را در آغوش کشید .
    سر به شانه ی او گذاشت و گفت : مرا ببخش جوان ! این سیلی مال تو نبود , مال شمر بود .


    بعدا نوشت : دوستان کاش معنای واقعی داستان رو درک کنید .

    دختر بابایی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶
    • ۲۳:۵۹


    شنیدید میگن دخترا خیلی بابایی هستند ؟؟؟
    بعضی از دختر ها دوست دارند باباشون میلیاردر باشه ....
    بعضی ها می خوان بابای مریضشون سالم بشه ....
    بعضیا هم دوست دارند همیشه سایه ی باباشون بالا سرشون باشه ...
    اما هستند در این مرز و بوم , دخترانی که فقط آرزو دارند بدونند قبر باباشون کجاست !

    کفش آقا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۳۲

    ١۵ -١۶ سال بود که کفش ها را جفت می کرد و ساعت ها سر پا می ایستاد ولی هرگز خسته نمی شد


    می گفت : آقا حتما به زیارت عمه اش می آید . برای من همین بس که یکبار میان این همه کفش , کفش ایشان را جفت کرده باشم 😊😊😊


    کفشدار حرم حضرت معصومه (س) بود  


    عصا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
    • ۲۲:۵۶


    در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برعکس بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت .

  • ادامه مطلب
  • آب گوشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
    • ۱۰:۱۸

    به یکی میگن : صبحونه چی می خوری ؟؟ 


    میگه : آب گوشت 😁


    میگن : ناهار چی می خوری ؟؟


    میگه : آب گوشت😁

  • ادامه مطلب
  • باران

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۴۰


    باران ...


    هیچ وقت نمی خواستی که زیر باران بروم . باران را فقط برای خودت دوست داری اما...

  • ادامه مطلب
  • سین هفتم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۷ مرداد ۹۶
    • ۲۲:۳۱

    سین هفتم ...


    بوی بهار را حس می کنم .

     روبروی قاب عکست می نشینم و سین های سفره را می شمارم : 

  • ادامه مطلب
  • رئالی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۷ مرداد ۹۶
    • ۱۲:۱۶

    زنم ازم پرسید : کی رو بیشتر از همه دوست داری ؟؟


    گفتم : مامانم !! 😊


    گفت : بعدش ؟؟


    گفتم : بابام !!😊

  • ادامه مطلب
  • چشم انداز

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    چشم انداز... 

    منظره آنقدر زیبا و دیدنی بود که محوش شدم سریع ماشین را متوقف کردم و پیاده شدم 

    آبشاری بلند و شکوه مند از میان کوه ها جاری شده بود و به مرتعی پر از گل های درخشان زرد و نارنجی می رسید

     چشم اندازی بی نظیر و رویایی از بهار ...


    بی درنگ تابلو را از نقاش سیار خریدم .. 😮😮


    مصطفی چترچی

    عشق من , علی دایی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۳۵

    شاید هیچ کس به اندازه ی من به علی دایی ارادت ندارد . بدون اغراق می گویم که خیلی دوستش دارم چون  آدم خاکی , متواضع و ساده ای است و به پدر و مادرش خیلی احترام می گذارد و بارها دیده ام دستشان را می بوسد برای همین الگوی من است 😋😋😋

    علی دایی یک آدم معنوی است و کمتر دیده ام از پول حرف بزند البته او هم از پول بدش نمی آید ولی اسیر دنیا نیست 

    او حتی از حقوق زیادی که به فوتبالیست ها می دهند دل خوش نیست😮😮😮

  • ادامه مطلب
  • داستان سیب

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۵۶


    دختر کوچولو ی ملوس دوتا سیب در دست داشت در این وقت مادرش وارد اتاق شد و چشمش به به دست او افتاد 

    گفت: یکی از سیب هاتو میدی به من؟؟؟؟؟

  • ادامه مطلب
  • اثر انگشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۲۸

    هشدار 

    (( این یک داستان کاملا واقعی و صحیح می باشد پس درصورت خواندن و باور ننمودن پیام های همچون : دروغه یا الکیه ارسال نکنید مگر اینکه سوال خاصی داشته باشید ))

  • ادامه مطلب
  • حکایت مهمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۱۷:۰۱

    روایت است که حضرت ابراهیم عادت داشتند که تا مهمانی برایشان نیاید لب به غذا نمی زدند .

    روزی گذشت و مهمانی برایش نیامد . به صحرا رفت . پس از مدتی جست و جو پیرمرد بت پرستی را دید و فرمود : ای دریغا ! اگر با ایمان بودی می آمدی نزد ما می نشستی و ما را از بی مهمانی بیرون می آوردی !

    پیرمرد از کنار او گذشت .

  • ادامه مطلب
  • سلام مامان قهرمانم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۲۰


    می دونی .... حالا که تولدته .... من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم . 

    دختر خاله گفت : برات لوازم آرایش بخریم چون وقتی آرایش کنی دیگه زخم های روی صورتت معلوم نمیشه آخه زشته یک معلم با سر و صورت زخمی بره سر کلاس .... اون وقت بچه ها می فهمند که شوهرش ....

  • ادامه مطلب
  • غرورت رو کنار بگذار

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶
    • ۱۷:۴۷

    وقتی رفت چیزی درونم شکست . خیلی سعی کردم فراموشش کنم . دور و برم را شلوغ کردم . هر روز یک دوست جدید و هر روز یک رابطه ی تازه اما ....

    اما هیچ کدام نتوانستند جای او را بگیرند . هیچ کس مثل او نبود .

    دیگر تحمل دوری اش را نداشتم . بلند شدم . غروری که مانع رفتنم بود را زیر پا له کردم و رفتم . 

    وقتی درخانه را باز کردم دیدم پشت در ایستاده و انگشت اشاره اش را برای زنگ زدن بالا آورده است .


    راه شناخت شیطان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
    • ۱۱:۵۰

    روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که  انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. او هزاران فرسنگ راه رفت ولی در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.

    دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: " تو شیطانی !"

    ابلیس حیرت زده پرسید: "از کجا فهمیدی؟!"

  • ادامه مطلب
  • پهلوان فرق می کند با قهرمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
    • ۱۸:۳۰

    داشت از راهی می گذشت که دید زن و مرد جوانی مشغول دعوا هستند . نمی خواست چیزی بگوید ولی واقعا حرکاتشان زننده بود . جلو آمد و با مهربانی گفت : باهم نسبتی دارین ؟؟؟ حتی اگه زن و شوهر هم هستین کوچه و خیابان جای این کارا ....

    هنوز حرفش تموم نشده بود که زنه فرار کرد و مرد جوان او را مهمان مشت های خود کرد

    حجت الاسلام محسن فراهانی در قبال تذکر لسانی اش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .

    نکته ی جالب اینه که ضارب بوکسور قهرمانی بود که به تازگی بنر های قهرمانی اش دیوار های محل را پر کرده بود . 

    اما حاج آقا به حرمت اعیاد شعبانیه و میلاد حجت خدا از ضارب گذشت تا نشان دهد پهلوان فرق می کند با قهرمان .


    🌷🌷سلامتی تمام پهلوان های ایران زمین صلوات 🌷🌷

    خوابم که نماینده ی امام نیست !!!

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
    • ۱۴:۱۷

    تشکر از خانوم خانه 

    روزی صد نفر به خانمان می آمدند ولی خانومم همیشه اصرار می کرد که توی هر مهمانی حتما آقای مطهری هم دعوت شود . وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : ایشون تنها کسی هستند که موقع خداحافظی به کنار آشپزخانه می آید و از من تشکر می کند , بقیه ی مهمان ها فقط از شما تشکر می کنند 

  • ادامه مطلب
  • سلام دوستان
    فقط یادتون باشه دنبالم کنید حتما دنبالتون می کنم
    با تبادل لینک هم موافقم
    نظر هم فراموش نشود
    امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد
    (( کپی از مطالب فقط با ذکر منبع ))
    خوش آمدید دختر پسرای گل به
    وبلاگ یک اردیبهشتی توووووپ

    تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶