تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
جایی برای دوست داشتنی هایم


ماه تولدم سلام :)

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۲-۰۶ ۲۲ ۱۱۹

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۲-۰۶ ۲۲ ۱۱۹


میمونم به خاطر بیانی ها نه بیان ...

ولی فراموش نمی کنم کار بیان رو ...

تغییر می کنم 

خیلی کم سر میزنم ولی هستم .

تکلیف دنبال کنندگانم رو بعد مشخص می کنم .

بعدا دنبالشون می کنم شاید ...

ممنون همه ی کسانی که ازم حمایت کردن

چه در خصوصی و چه در عمومی ...


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۸ ۳۵ ۲۰۰

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۸ ۳۵ ۲۰۰


یک سری استاد دانشگاه رو دعوت کردن به فرودگاه و اون ها رو توی یه هواپیما نشوندن و وقتی درهای هواپیما رو بستن از بلندگو بهشون اعلام کردن که "این هواپیما ساخت دانشجوهای شماست!"
وقتی اساتید محترم این خبر رو شنیدن، همه از دم اقدام به فرار کردن! همه رفتن به سمت در خروجی، به جز یه استاد که خیلی ریلکس نشسته بود! ازش پرسیدن: چرا نشستی؟ نگو که نمی ترسی!
استاد با خونسردی گفت: اگه این هواپیما ساخت دانشجوهای منه که شک دارم پرواز بکنه، تازه اگه روشن بشه!

خخخخخخخخ


بعدا نوشت : امروز وبم 300 روزه میشه

وایییی

عزیزم چقدر بزرگ شده :))))


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۲ ۲۵ ۱۸۴

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۲۲ ۲۵ ۱۸۴


یک تحویلداربانک میگفت : 

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه . گفتم : ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!

ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ ! باباﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !

ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !

رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ رنج دیدﻩ ای داشت، 

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...


یه اعلام حضوری کنید دوستان قدیمی :)

دلم تنگ شده واسه اون روزهای اول وبلاگ نویسی که صفا و صمیمت بیشتر بود . خیلی ها رفته اند . 

هعییییییی :(((


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۰۸ ۲۲ ۲۳۰

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۷-۱-۰۸ ۲۲ ۲۳۰


دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم 😉
سالی سراسر اتفاقات خوب داشته باشید 😇
عیدتون پیشاپیش مبارک .
من رو هم حلال کنید .
امیدوارم از تک تک لحظات به خوبی استفاده کنید .

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۲۹ ۲۰ ۳۱۴

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۲۹ ۲۰ ۳۱۴


🔸 شلخته‌تر از رزمنده ها ندیده‌ بودیم!
از جنگ که برمی‌گشتند
یکی دستش را
یکی پایش را
یکی دلش را
و حواس‌پرت‌ترینِ آن‌ها
خودش را جا می‌گذاشت !


به گمانم عاشق بودند😔


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۲۷ ۲۱ ۲۷۶

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۲۷ ۲۱ ۲۷۶



منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۱۸ ۲۲ ۳۶۲

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۱۸ ۲۲ ۳۶۲



کتاب تنهایی / شاعر : محمد رضا زائری

اوه اوه
دیگه بسه
خدایی هیچکی رو نشناختم 😂😂😂
به جز عده ای
البته توضیحاتون هم خیلی خوب نبود .
دیگه چالش بسته شد 

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۱۲ ۴۴ ۳۳۱

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۱۲ ۴۴ ۳۳۱


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۹ ۲۴ ۲۴۳

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۹ ۲۴ ۲۴۳


دخترک مثل هر روز روبروی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و
یاد حرف پدرش افتاد :
"اگر تا پایان ماه هر روز بتوانی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:
نه... خدا نکنه !

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۲ ۲۲ ۲۹۴

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۲-۰۲ ۲۲ ۲۹۴



حتما امتحانش کنید :)))))


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۱-۲۳ ۲۳ ۳۱۷

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۱-۲۳ ۲۳ ۳۱۷


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد. مرد گفت : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید . از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند.



کتاب جشن پتو / به اهتمام : عبدالرحیم سعیدی راد

سلاااااااااااام 👰👰👰
نوبتی همه که باشه نوبت خودمه تا توی چالش شرکت کنم .

رفتم به مغازه دوستم، دیدم یه دختر شاکی اومد تو، لپتاپش رو کوبید روی میز و به فروشنده گفت: لپتاپتون خرابه، من این رو نمی خواهم.

یه چالش باحال و جالب که بعدا میتونه خیلی خاطره ساز باشه 😋😋😋


کتاب آواز هایم برای تو / نویسنده : نورا حق پرست


به نظرتون اگه قراره باشه تغییری توی وبم ایجاد کنم چی باشه ؟؟؟؟


+ قالب چطوره ؟؟؟


منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۰-۱۹ ۱۷ ۴۳۶

منصوره 🌹🌹🌹 ۹۶-۱۰-۱۹ ۱۷ ۴۳۶


۱ ۲ ۳ ۴ ... ۵ ۶ ۷

سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶