یک اردیبهشتی توووووپ

مطالب طنز و اجتماعی فوق العاده قشنگ

وقتی فرشته ها عزا می گیرند ...

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
  • ۲۲:۲۵

  • به نماز که می ایستاد فرشته های سمت راست و چپش عزا می گرفتند .
(( ایاک نعبد )) رو که می گفت , نمیدونستند توی کارهای خوبش بنویسند تا توی دروغ هاش ...

قوطی خالی

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
  • ۱۸:۴۲

(( با مادرم رفتم از مغازه ی بقالی کمپوت بخرم . قیمت هرکدام از کمپوت ها را پرسیدم خیلی گران بود , حتی کمپوت گلابی هم که ٢۵ تومان بود و از همه ارزانتر بود هم نمی توانستم بخرم . آخر پول ما به اندازه ی سیر کردن شکم خانواده هم نیست . در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت را پیدا کردم . آن را برداشته و با دقت چند بار شستم تا تمیز تمیز شد .

حالا خواهش من این است که شما برادران رزمنده هروقت تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوش حال شوم و فکر کنم که توانسته ام به جبهه کمکی کنم ))

بچه ها توی سنگر برای آب خوردن توی این قوطی نوبت می گرفتند , آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود .


بغض شمر

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶
  • ۱۶:۲۶


ابرو های پر پشت و در هم کشیده , زخم روی صورت , هیکل درشت و صدای زمخت به قول خودش بی توفیقی هایی بود که مجبورش می کرد هر سال نقش شمر را بازی کند .
لباس قرمز رو که می پوشید و کلاه خودش را با آن سه تا پر سرخش رو که روی سر میذاشت دلش می گرفت ... 
رجز که می خواند غصه بیچاره اش می کرد ....
با اسب که می اومد آب رو ببنده بغض گلوش رو می گرفت ...
خنجر رو که می کشید و روی سینه می نشست , شیون
جمعیت بلند می شد , وقتی که بغض شمر می ترکید ....

پی نوشت : عاشورای حسینی رو به همه تون تسلیت عرض می کنم

بوسه

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶
  • ۱۷:۱۷

داد میزد و گریه می کرد و می گفت : می خواهم صورت برادرم رو ببوسم .

اجازه نمی دادند . دلم سوخت . گفتم : چه اشکالی دارد ؟! بگذارید برادرش را ببوسد .
گفتند : شما اصرار نکنید . نمی شود .... چون این شهید سر ندارد ....


ضریح گهواره

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶
  • ۲۲:۱۰


جاده سرد بود مثل نگاه رهگذران .
ماشین خراب شده بود و برف به شدت می بارید . 
هرچه همسرم دست تکان داد ماشینی نایستاد , فایده ای نداشت .
دریغ از نگاه گرم یک نفر از سرنشینان .
نوزاد شیر خواره ام را که برداشتم همسرم گریه اش گرفت .
بچه را که روی دست نشان دادم , چند تا ماشین ایستاد .


مال شمر بود + بعدا نوشت

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • شنبه ۱ مهر ۹۶
  • ۱۷:۱۷


تعزیه که تمام شد همه صلوات فرستادند . چشم ها همه اشک آلود بود و عده ای هنوز بر سر می زدند و ناله می کردند .
پیرمردی از میان جمعیت برخاست و به طرف تعزیه خوان ها رفت . نزدیک آنها که رسید دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت شمر زد .
شمر مات و مبهوت کلاه فلزی و شال سرخش را به زمین انداخت و با چشمانی پر از اشک به پیرمرد خیره شد .
پیرمرد شرمنده , دست های خود را گشود و او را در آغوش کشید .
سر به شانه ی او گذاشت و گفت : مرا ببخش جوان ! این سیلی مال تو نبود , مال شمر بود .


بعدا نوشت : دوستان کاش معنای واقعی داستان رو درک کنید .

آقا ما سوال داریم

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶
  • ۱۲:۵۲

آقا یه سوال فنی 😕😕😕

چی بهتون می رسه اینقدر مطلب غمناک می ذارید ؟؟؟

بابا دنیا دو روزه 😐😐😐

شاد باشید 😊😊😊😊

همه فهمیدن !

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
  • ۱۷:۴۷

برای حفظ آبروت 

رو خالقت حساب کن

نه فکرت 

زلیخا تمام در ها را بست

تا کسی نفهمه

ولی

همه فهمیدن !


(( بر داشتی از آیه ی  ٢٣ سوره ی یوسف ))



++ : سلااااااااااااام

من برگشتم :)))))


من و کتابخانه ام

  • منصوره 🌹🌹🌹
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۲۵

خیلی دلم تنگ شد برای پست گذاشتن :(


این تابستان برای من خیلی فرق داشت و موفق شدم خیلی بیشتر از تابستان های قبلی کتاب خوب بخوانم :)

  • ادامه مطلب
  • آقا اجازه

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶
    • ۱۱:۱۸

    پسرک از معلم پرسید :

    آقا اجازه (( مرد )) به کی میگن ؟

    - به کسی که دلسوزه , جور همه رو می کشه , مسئولیت قبول می کنه , تکیه گاه خوبیه , میشه روی قولش حساب کرد , صبح تا شب کار می کنه تا ....

    - آقا اجازه منم می خوام وقتی بزرگ شدم مثل مامانم مرد بزرگی بشم !


    هستین همتون

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶
    • ۱۴:۴۲

    خدا رو شکر که هستین
    خدارو شکر که زهرا هستی
    ماجده هستی
    همتون هستین
    مرسی که هستین  ✌✌✌✌✌

    🌷🌷 منصوره 🌷🌷

    شرم می کنم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۴۴


    شرم می کنم که وزن سیری ام را

    با ترازوی گرسنه ای بکشم :(


    دختر بابایی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶
    • ۲۳:۵۹


    شنیدید میگن دخترا خیلی بابایی هستند ؟؟؟
    بعضی از دختر ها دوست دارند باباشون میلیاردر باشه ....
    بعضی ها می خوان بابای مریضشون سالم بشه ....
    بعضیا هم دوست دارند همیشه سایه ی باباشون بالا سرشون باشه ...
    اما هستند در این مرز و بوم , دخترانی که فقط آرزو دارند بدونند قبر باباشون کجاست !

    کفش آقا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۳۲

    ١۵ -١۶ سال بود که کفش ها را جفت می کرد و ساعت ها سر پا می ایستاد ولی هرگز خسته نمی شد


    می گفت : آقا حتما به زیارت عمه اش می آید . برای من همین بس که یکبار میان این همه کفش , کفش ایشان را جفت کرده باشم 😊😊😊


    کفشدار حرم حضرت معصومه (س) بود  


    پس از چند روز سرگردونی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶
    • ۱۴:۲۹

    یه مدتی بود تو تمام وبلاگ های قالب رایگان سرگردان بودم تا بتونم یه قالب جدید و ساده گیر بیارم
    ولی خوب هرکدوم یه اشکالی داشتند
    یکی عکس وبم رو خراب می کرد
    یکی پیوندهارو نشون نمی داد
    تا دوباره مجبور شدیم مزاحم وبلاگ آقای عرفان بشیم
    و یکی از قالب های ساده شون رو انتخاب کنیم
    قالبش خیلی ساده است ولی به دلم نشست
    نظرتون چیه ؟؟؟

    ساپورت + بعدا نوشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶
    • ۲۳:۱۰


    بعدا نوشت :  یکی اومده پرسیده عکس خودته ؟؟؟

    البته قصدش فقط کمک به من بود 

    اما باید بگم که من هیچ وقت عکس خودم رو توی فضای مجازی نمی ذارم

    این یه عکس آماده بود مثل تمام عکس هایی که توی وبم میذارم 


    تقدیم به همه ی ملکه های سرزمینم

  • ادامه مطلب
  • داعش درون

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۲۰

    یک داعشی سرسخت همه ی ما 

    درون سینه داریم 

    که به فرمان هوا و نفس 

    سر خلق که هیچ 

    نعوذبالله سر خدا را هم 

    با چاقوی توجیه می برد 


    خدایا دفع کن داعش درونمان را 🙏🙏🙏


    عصا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
    • ۲۲:۵۶


    در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برعکس بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت .

  • ادامه مطلب
  • 10 سانتی متر

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶
    • ۱۲:۱۱

    چنان نون و ماست رو با اشتها می خورد که انگار داره چلو کباب می خوره و چنان شکر می کرد که انگار سر یک سفره ی صد رنگ نشسته

     می گفت : کل فرقش فقط ده سانتی متر است

     فرق همه ی غذا ها ده سانتی متر است 

  • ادامه مطلب
  • التماس دعا

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
    • ۱۵:۱۲

    زنگ زدم و گفتم : می خوایم بریم کربلا با کاروان ایشالا می تونی واسه مداحی بیای ؟؟


    گفت : چند میدن ؟؟


    گفتم : حدود..... هزار تومان  .


    گفت : نه به خدا گرفتارم سه چهار تا مجلس برداشته ام نمی تونم رفتی بین الحرمین التماس دعا 😨😨😨


    آب گوشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
    • ۱۰:۱۸

    به یکی میگن : صبحونه چی می خوری ؟؟ 


    میگه : آب گوشت 😁


    میگن : ناهار چی می خوری ؟؟


    میگه : آب گوشت😁

  • ادامه مطلب
  • لبخند خداوند

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶
    • ۱۵:۰۰

    از تصادف جان سالم به در برده بود 


    رنگش پریده بود و می گفت : زندگی اش را


    مدیون ماشین مدل بالایش است  😵😵😵


    و خدا همچنان لبخند می زد 😭😭😭😭


    باران

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۴۰


    باران ...


    هیچ وقت نمی خواستی که زیر باران بروم . باران را فقط برای خودت دوست داری اما...

  • ادامه مطلب
  • سین هفتم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۷ مرداد ۹۶
    • ۲۲:۳۱

    سین هفتم ...


    بوی بهار را حس می کنم .

     روبروی قاب عکست می نشینم و سین های سفره را می شمارم : 

  • ادامه مطلب
  • فهمیده ام ....

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۷ مرداد ۹۶
    • ۱۸:۲۵

    فهمیده ام ..... 


    که خیلی وقت ها 


    گناه نکردن 


    نتیجه ی فراهم نبودن موقعیت است 


    الکی توهم تقوا برم ندارد 😖😖😖😖


    رئالی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۷ مرداد ۹۶
    • ۱۲:۱۶

    زنم ازم پرسید : کی رو بیشتر از همه دوست داری ؟؟


    گفتم : مامانم !! 😊


    گفت : بعدش ؟؟


    گفتم : بابام !!😊

  • ادامه مطلب
  • چشم انداز

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    چشم انداز... 

    منظره آنقدر زیبا و دیدنی بود که محوش شدم سریع ماشین را متوقف کردم و پیاده شدم 

    آبشاری بلند و شکوه مند از میان کوه ها جاری شده بود و به مرتعی پر از گل های درخشان زرد و نارنجی می رسید

     چشم اندازی بی نظیر و رویایی از بهار ...


    بی درنگ تابلو را از نقاش سیار خریدم .. 😮😮


    مصطفی چترچی

    عشق من , علی دایی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۳۵

    شاید هیچ کس به اندازه ی من به علی دایی ارادت ندارد . بدون اغراق می گویم که خیلی دوستش دارم چون  آدم خاکی , متواضع و ساده ای است و به پدر و مادرش خیلی احترام می گذارد و بارها دیده ام دستشان را می بوسد برای همین الگوی من است 😋😋😋

    علی دایی یک آدم معنوی است و کمتر دیده ام از پول حرف بزند البته او هم از پول بدش نمی آید ولی اسیر دنیا نیست 

    او حتی از حقوق زیادی که به فوتبالیست ها می دهند دل خوش نیست😮😮😮

  • ادامه مطلب
  • چت ٢

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۴۵

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    لبخند لطفا (( ٩ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۰۶


    پسره تو خیابون با ماشین مردم عکس گرفته که من و ماشین جدیدم یهویی 

    ماشین دزدی در اومده 

    الان زندانه

    برای آزادیش دعا کنید

    خخخخخخخخخخخخخخخ


    😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅😅

    چت ١

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶
    • ۱۴:۲۹

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

    لبخند لطفا (( ٨ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۱۷:۵۰

    هرکس من رو دوست داره نفس بکشه !

    واااااااااااااااااااااای !

    مرسی

    یعنی همه من رو دوست دارین ؟!

    وای خدا شرمنده شدم !!!!!


    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂


    مدیونید این پست رو بخونید و هیچی نگید

    داستان سیب

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۵۶


    دختر کوچولو ی ملوس دوتا سیب در دست داشت در این وقت مادرش وارد اتاق شد و چشمش به به دست او افتاد 

    گفت: یکی از سیب هاتو میدی به من؟؟؟؟؟

  • ادامه مطلب
  • نوازندگی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۵۰

    نگذاریم

    هرکسی 

    از راه 

    رسید

    با ساز 

    دلمان

    تمرین

    نوازندگی

    کند 

    لبخند لطفا (( ٧ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۲۶

    ریاضی عزیز باور کن که x رفته و دیگه بر نمی گرده

    اینقدر از ما نخواه که پیداش کنیم 

    سعی کن به زندگیت بدون اون ادامه بدی

    خودت بنشین فکر کن چرا رفت ؟ چیکار کردی که رفت ؟

    خخخخخخخخخخخح


    😩😩😩😩😩😩😩😩😀😀😀😀😀😂😂😂


    نکته ی بعد از انتشار مطلب : این مطلب فقط برای طنز بود . نمره ی خودم هم همیشه تو ی ریاضی عالی بوده است .

    لبخند لطفا (( ۶ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶
    • ۱۴:۲۳

    نون دور پیتزا رو میریزن دور

    اونوقت من کارتونشم سس می زنم , می خورم !

    خخخخخخ


    😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊


  • ادامه مطلب
  • زمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۳۶

    پرنده ی زنده مورچه را می خورد و پرنده ی مرده را مورچه می خورد .

    شرایط زندگی هر لحظه ممکن است تغییر کند . هیچ کس را تحقیر نکنیم .

    شاید امروز ما قدرتمند باشیم اما زمان از ما قدرتمند تر است .

    یک درخت میلیون ها کبریت می سازد ولی فقط یک کبریت کافیست تا میلیون ها درخت بسوزد 

    تلاش و آرزو

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۹ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۴۷

    یا به اندازه ی آرزوهایت تلاش کن

    یا به اندازه ی تلاشت آرزو کن 💓💓💓

    99 نفر

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۹ مرداد ۹۶
    • ۱۲:۴۶

    99 نفر ؟؟؟؟؟

    ای بابا بشین صدتا دیگه راحت بشم

    لبخند لطفا (( ۵ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۸ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۱۹

    دانش آموزی برگه ی امتحانش را سفید داد اما رویش نوشته بود :

    سکوتم نشانه ی ندانستنم نیست بلکه انچه در ذهن من است قابل بیان نیست !

    به او نامه دادند که 

    رد شدنت نشانه ی شکست نیست بلکه شوخ طبعی ات ارزش دیدنت را در سال آینده دارد !

    خخخخخخخخخخ


    😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀

    اثر انگشت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۲۸

    هشدار 

    (( این یک داستان کاملا واقعی و صحیح می باشد پس درصورت خواندن و باور ننمودن پیام های همچون : دروغه یا الکیه ارسال نکنید مگر اینکه سوال خاصی داشته باشید ))

  • ادامه مطلب
  • این روز ها ....

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶
    • ۱۵:۴۱

    این روز ها 

    آدم ها

    به دست هم پیر می شوند 

    نه به پای هم  😖😖😖😢😢😢😢

    لبخند لطفا (( ۴ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۰۰

    تو حموم بودم 

    بابا اومده میگه : حمومی ؟

    جواب دادم : پ ن پ , اینجا لندنه , صدای من رو از رادیو بی بی سی می شنوید !

    بابام هم گفت : 

    باشه ! فقط می خواستم بگم زنت داره تلگرام گوشیت رو چک می کنه !

    لباساتم برداشتم تا امشب بیشتر تو لندن بمونی !!!!


    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    حکایت مهمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۱۷:۰۱

    روایت است که حضرت ابراهیم عادت داشتند که تا مهمانی برایشان نیاید لب به غذا نمی زدند .

    روزی گذشت و مهمانی برایش نیامد . به صحرا رفت . پس از مدتی جست و جو پیرمرد بت پرستی را دید و فرمود : ای دریغا ! اگر با ایمان بودی می آمدی نزد ما می نشستی و ما را از بی مهمانی بیرون می آوردی !

    پیرمرد از کنار او گذشت .

  • ادامه مطلب
  • یواشکی ....

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۱۱:۴۷

    هوای اینایی که می خندن و می خوندونن رو خیلی داشته باشین 

    آخه اینها تو تنهایی یواشکی غصه می خورند و اشک می ریزند 

    لبخند لطفا (( ٣ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • پنجشنبه ۵ مرداد ۹۶
    • ۱۸:۳۴

    استاد فیزیکمون که مرد هم بود سر کلاس یه سوسک می بینه

    نزدیک بود غش کنه

    بعد به هممون ٢ نمره حق سکوت داد

    ما قبولی مان را مدیون اون سوسکه هستیم !

    خخخخخخخخخ


    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂


    لبخند لطفا (( ٢ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
    • ۲۱:۳۵

    بابام تازه گوشی خریده , خیلی کتابی پیام میده

    یه بار پیام داد :

    با سلام , انشالله که خوب هستید , لطفا هنگام بازگشت به خانه چند نان از نانوایی بگیرید , با تشکر فراوان

    منم جواب دادم :

    سلام پدر جان  حتما , فقط لطفا بفرمایید چند نان از شاطر طلب کنم . 

    بابام پیام داد :

    منو مسخره می کنی حالا اگه جرئت داری شب بیا خونه 

    اکنون پاسی از شب گذشته , به نظرتان به خانه رجوع کنم یا نه !!!!


    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    رفاقت

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
    • ۱۹:۰۹

    کاش رفاقت آدما هم مثل رفاقت چشم و دست بود .

    وقتی دست زخم میشه چشم گریه می کنه

    وقتی چشم گریه می کنه دست اشکهاش رو پاک می کنه .

    گاهی بهتر است ندانیم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
    • ۱۴:۲۳

    در مناطقی از آمریکا ی جنوبی نوعی زنبور زندگی می کند که به دلیل فرضیه ی حرکت در فضا و حجم زیاد بدنش و وزنش نسبت به وسعت کم بال هایش نمی تواند پرواز کند اما ....


    اما چون این زنبور از حقایق غیرقابل انکار علمی انسان ها آگاه نیست پرواز می کند 😮😮😊😊😊


    قالب جدید

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
    • ۰۰:۳۴

    سلام دوستان

    راستش نظرتون رو درمورد قالب جدیدم می خوام بدونم

    اگه خوب نیست با وجود اینکه خودم دوسش دارم عوضش می کنم

    از جناب آقای عرفان هم بابت قالب هاب فوق العاده شون بسیار متشکرم

    کاملا دخترونه

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
    • ۱۶:۳۵


    فقط یه دخمل خانوم می تونه منظور اصلی این عکس رو بفهمه 👧👧👧 

    (( من فقط شیفته ی آقا پسرهایی هستم که با وجود عنوان این پست , این مطلب را خواندند ! ))

    دورهمی ✌✌

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
    • ۱۵:۲۷


    یک دورهمی خانوادگی

    به مناسبت روز دختر

    پارک بانوان 

    ✌✌ مرسی مامان و بابا ✌✌

    لبخند لطفا (( ١ ))

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶
    • ۱۷:۴۱

    میرن ١۰۰۰ متر زیر آب 

    به ماهیه سیخ می زنن , گاز که گرفت می گن :

    ببینید چقدر خطرناکه 

    بعد اسم برنامه شون رو می گذارن در جستجوی هیولا .

    هیولا تویی , ول کن زبون بسته رو !!!!


    😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀

  • ادامه مطلب
  • سلام مامان قهرمانم

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
    • ۲۰:۲۰


    می دونی .... حالا که تولدته .... من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم . 

    دختر خاله گفت : برات لوازم آرایش بخریم چون وقتی آرایش کنی دیگه زخم های روی صورتت معلوم نمیشه آخه زشته یک معلم با سر و صورت زخمی بره سر کلاس .... اون وقت بچه ها می فهمند که شوهرش ....

  • ادامه مطلب
  • تورم قبری

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
    • ۱۳:۳۹

     اما هوا هرچه قدر هم که آلوده باشد باید مواظب باشید که ناگهان نمیرید و خرج روی دست خانوادتان نگذارید .

    همانطور که می دانید این روزها همه چیز خرج دارد اما مردن یکم خرجش بیشتره .

  • ادامه مطلب
  • مادر

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • شنبه ۳۱ تیر ۹۶
    • ۱۲:۳۹


    مادرم خسته ای بیا بنشین

    این همه کار کرده ای بس نیست ؟

    غیر از تو بگو در این خانه

    ای عزیز همه مگر کس نیست ؟

  • ادامه مطلب
  • بازی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶
    • ۱۳:۰۹

    ما آدما 

    هنوز هم مثل بچگیمون 

    کسی که بیشتر باهامون بازی کنه رو

    بیشتر دوست داریم !

    غرورت رو کنار بگذار

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶
    • ۱۷:۴۷

    وقتی رفت چیزی درونم شکست . خیلی سعی کردم فراموشش کنم . دور و برم را شلوغ کردم . هر روز یک دوست جدید و هر روز یک رابطه ی تازه اما ....

    اما هیچ کدام نتوانستند جای او را بگیرند . هیچ کس مثل او نبود .

    دیگر تحمل دوری اش را نداشتم . بلند شدم . غروری که مانع رفتنم بود را زیر پا له کردم و رفتم . 

    وقتی درخانه را باز کردم دیدم پشت در ایستاده و انگشت اشاره اش را برای زنگ زدن بالا آورده است .


    حذف مسابقه ی شعردون

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
    • ۲۱:۱۱

    سلام دوستان 

    با عذرخواهی مسابقه ی شعردون در این مرحله برگذار نمی شود

    با تشکر از کسانی که زحمت کشیده و شعرهایشان را فرستادند 

    در جواب آقای ق . م

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
    • ۱۹:۴۱

    در جواب سید . ق . م 

    دوست سید . ق . م. که اسم (( دوستانه )) را یدک می کشد پیام هایی بی ادبانه به بنده ارسال کرده که من با وجود خیلی ناراحت شدن آن ها را پاک کرده و نمایش ندادم

    خدا شاهده که ایشون و دوستانشون دیشب سر مسابقه ی شعر دون آنقدر من را اذیت کردند و تهمت زدند که می خواستم کل وبلاگم را حذف کنم که مامانم مانعم شد

    من سعی کردم فراموشش کنم و اینکارو کردم 

    این دوستانه حتی جرئت نکرده آدرس وبلاگش را بنویسد . پس من نمی توانستم او را پیدا کنم

    حالا این آقای ق . م به بنده پیام داده اند که من رفته ام و در وبلاگ دوستانه حرف هایی زده ام 

    سید.ق.م در مطلب کتاب تن تن و سندباد 
    تو رفتی وب دوستانه اون حرفا رو زدی؟

    این درحالی است که من حتی آدرس وبلاگ این شخص را نداشته ام 

    دوستان بیانی به من بگویید که این حق است ؟؟؟ 

    راه شناخت شیطان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
    • ۱۱:۵۰

    روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که  انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. او هزاران فرسنگ راه رفت ولی در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.

    دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: " تو شیطانی !"

    ابلیس حیرت زده پرسید: "از کجا فهمیدی؟!"

  • ادامه مطلب
  • دماغتان را دست کم نگیرید

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
    • ۱۸:۰۱

    تا همین الآن بینی کاربردی غیر از بویایی و زیبایی نداشت اما یک مرد چینی یک تنه این تصور را از بین برد .

    از این پس کشیدن خودرو نیز به کارایی بینی اضافه شد .

    این مرد چینی یک خودرو با چهار سرنشین را به وسیله ی بینی اش به مسافت ده متر کشید .

    کشیدن ماشین معمولی بدون سرنشین خیلی خیلی کار سختی است و کلی طول می کشد ولی آقای وانگ این ماشین با چهار سرنشین را به مسافت ده متر با بینی اش در ١٢ ثانیه کشید . 

    فقط می تونم بگم : خسته نباشی دلاور , بینی ات سلامت باد پهلوان !


    نتیجه ی اخلاقی : دماغتان را دستکم نگیرید .

    پهلوان فرق می کند با قهرمان

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
    • ۱۸:۳۰

    داشت از راهی می گذشت که دید زن و مرد جوانی مشغول دعوا هستند . نمی خواست چیزی بگوید ولی واقعا حرکاتشان زننده بود . جلو آمد و با مهربانی گفت : باهم نسبتی دارین ؟؟؟ حتی اگه زن و شوهر هم هستین کوچه و خیابان جای این کارا ....

    هنوز حرفش تموم نشده بود که زنه فرار کرد و مرد جوان او را مهمان مشت های خود کرد

    حجت الاسلام محسن فراهانی در قبال تذکر لسانی اش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به شدت مجروح شد .

    نکته ی جالب اینه که ضارب بوکسور قهرمانی بود که به تازگی بنر های قهرمانی اش دیوار های محل را پر کرده بود . 

    اما حاج آقا به حرمت اعیاد شعبانیه و میلاد حجت خدا از ضارب گذشت تا نشان دهد پهلوان فرق می کند با قهرمان .


    🌷🌷سلامتی تمام پهلوان های ایران زمین صلوات 🌷🌷

    خوابم که نماینده ی امام نیست !!!

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
    • ۱۴:۱۷

    تشکر از خانوم خانه 

    روزی صد نفر به خانمان می آمدند ولی خانومم همیشه اصرار می کرد که توی هر مهمانی حتما آقای مطهری هم دعوت شود . وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : ایشون تنها کسی هستند که موقع خداحافظی به کنار آشپزخانه می آید و از من تشکر می کند , بقیه ی مهمان ها فقط از شما تشکر می کنند 

  • ادامه مطلب
  • داشت عباس قلی خان پسری

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶
    • ۱۷:۴۷

    داشت عباس قلی خان پسری

    پسر ناخلف و خیره سری 

    پسری تخس و شرور و بدنام 

    باعث شرم تمام اقوام 

    از همان بچگی هاش بدلج بود

    طینتش باطل و دستش کج بود 

    بس که بود این پسره خیره و بد

    جیب بابا - ننه را هم می زد

    خانه را یکسره غارت می کرد

    وقت و بی وقت شرارت می کرد

    نه سر ظهر نه شب منزل بود

    دایما توی خیابان ول بود 

  • ادامه مطلب
  • مسابقه مسابقه

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶
    • ۱۳:۳۸

    سلام دوستان عزیزم 
    یک مسابقه می خوام راه بندازم به اسم (( شعر دون )) 
    برای دریافت اطلاعات بیشتر به قسمت مسابقه ی شعر دون مراجعه کنید و اگر موافق هستید که این مسابقه راه بیفته توی همین پست اعلام کنید 
    خیلی خیلی ممنونم

    سلامی

    • منصوره 🌹🌹🌹
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶
    • ۱۸:۵۷

    این وبلاگ در ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶ تاسیس شده است .

    ولی تمام پست های اولیه ی وبلاگ به دلایلی حذف شده است .

    ابن پست فقط صرفا جهت اینکه شما بدانید که این وبلاگ در چه تاریخی به وجود آمده است درست شده است

    سلام دوستان
    فقط یادتون باشه دنبالم کنید حتما دنبالتون می کنم
    با تبادل لینک هم موافقم
    نظر هم فراموش نشود
    امیدوارم از مطالب من خوشتون بیاد
    (( کپی از مطالب فقط با ذکر منبع ))
    خوش آمدید دختر پسرای گل به
    وبلاگ یک اردیبهشتی توووووپ

    تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶