هشدار 

(( این یک داستان کاملا واقعی و صحیح می باشد پس درصورت خواندن و باور ننمودن پیام های همچون : دروغه یا الکیه ارسال نکنید مگر اینکه سوال خاصی داشته باشید ))


اثر انگشت

 این داستان را یکی از مومنان موثق از مرحوم شهید شمس آبادی شنیده بود .

من به دیدار یکی از علمای اصفهان رفتم . پایشان که زخم عمیقی داشت رو به من نشان دادند و گفتند : می خواهی بدانی این چیست ؟ و ادامه دادند : شبی خواب دیدم روز قیامت شده است و من خیلی راحت از صحنه ی قیامت رد می شدم . بنا بود من را به بهشت ببرند . وقتی می خواستم با سرعت از پل صراط بگذرم ناگهان کسی گفت : نگهش دارید . دیدم گویا کوهی از آتش دارد به سمت من می آید . وقتی نزدیکم شد دیدم قصاب محله مان است . 

او به من گفت : یادت می آید یک روز به قصابی آمدی و دستت را روی گوشتی نهادی و گفتی : این چند است و بعد نخریدی اش . گفتم : بله . گفت : آن موقع چربی های گوشت روی دستت ماند . زود باش بدهی من را بده !

هرچه التماس کردم و گفتم : من اینجا چیزی ندارم فایده نداشت تا گفت : من دارم می سوزم لااقل باید کمی از عذاب من را تحمل کنی .

بالاخره پذیرفتم که او فقط سر انگشتش را روی پای بگذارد تا قدری خنک شود . 

همین که سر انگشتش را گذاشت چنان از درد آتش گرفتم که سریع از خواب پریدم و دیدم این زخم عمیق روی پای من است و تا به حال هم هرگز خوب نشده است .


راوی : آیت الله غلام رضا فیاضی


(( خدایا عاقبتمان را به خیر بگذران 🙏🙇🙏🙇🙏🙇 ))


نکته : اما خوب این داستان شرح حال یکی از علما می باشد و قطعا خداوند برای آدم بزرگ سخت تر می گیرد