حالم خیلی بد بود . به شدت مجروح شده بودم . آمبولانس ترمز کرد . راننده دوید سمت بیمارستان ولی چند دقیقه بعد با ناراحتی برگشت و گفت : تمام تخت ها پر شده اند !

پرستار گفت : یک کارش می کنیم و بعد بهم مسکن تزریق کرد . دردم کم تر شد و از هوش رفتم .

با صدای داد و ناله ی چند زن به هوش اومدم . اول فکر کردم شهید شده ام و مادرم و خواهرم دارن برام گریه می کنند ولی من که زنده بودم . پرده ی گوشم داشت پاره می شد به زور به تخت بغلی ام نگاه کردم . یک زن روی تخت کناری ام با تمام توان جیغ می زد . او تنها نبود . در آن سالن پنج تخت دیگر هم بود که روی آنها زنهایی جیغ می کشیدند و ناله می کردند . گیج شده بودم .

زن تخت کناری جیغ زنان برگشت طرفم . با دیدنم چشماش گرد شد و بعد چنان جیغ بنفشی کشید که تمام زنهای دیگر هم دست از جیغ زدن برداشتند .

- یک مررررررررررد اینجااااااااااااااست !

زن این رو گفت و ملحفه رو کشید روی سرش . با دیدن شکم برآمده اش همه چیز دست گیرم شد . من در زایشگاه بودم ! 

زنان دیگر هم با دیدن من شروع کردند به داد و فریاد :

- وای خاک عالم ! مرد غریبه اینجا چه غلطی می کنه ؟

- آهای پرستار ! این گردن کلفت رو از اینجا بنداز بیرون !

- آهای کمک ! یک نامحرم این جاست ...

من هم از ترس و وحشت مثل زن کناری ام ملحفه رو کشیدم رو سرم که با شنیدن صدای آخرین زن نزدیک بود سکته کنم , صدای خواهر پا به ماهم بود !

یک پرستار دوان دوان سر رسید و با دیدن من خشکش زد و گفت :

- شما .... اینجا .... چه کار .... می کنید ؟!

با ترس و خجالت گفتم : والا خواهر من بی تقصیرم . من مجروح جنگی ام , بی هوش بودم و وقتی چشم باز کردم دیدم اینجام .

ناگهان خواهرم با ذوق گفت : سعید ؟ داداش تویی ؟!

زنها که درد زایمانشون رو از یاد برده بودند گفتند : این داداش توئه لیلا ؟!

پرستار خواست بره و برسی کنه که خواهرم گفت : لطفا تخت من رو کنار تخت داداشم ببرید 

پرستار بی هیچ حرفی تخت چرخدار خواهرم رو کنار من قرار داد . لیلا با شکم برآمده و  صورت خجل و چشمان مشتاق گفت : داداشی چه بلایی سرت اومده ؟؟؟؟

و من تمام اتفاقاتی که در این مدت برایم رخ داده بود رو برای لیلا توضیح دادم و زنان حاضر در سالن با اشتیاق به ماجرا گوش می دادن .

خواهرم هم گفت ساعتی پیش دردش گرفت و الان تمام فامیل منتظر به دنیا آمدن بچه هستند و بعد هم یک نفس کل حوادث این چند ماه رو برام توضیح داد و وقتی داشت ماجرای افتادن پسرخاله از درخت رو توضیح می داد دکتر اومد و با خنده گفت : شرمنده شما باید به طبقه ی بالا یعنی اتاق عمل می رفتید و سریع من رو بردند و ماجرای افتادن پسرخاله ناتمام ماند .

زنان دیگر هم که انگار تازه یادشان آمده بود که درد زایمان دارند با جیغ و ناله هایشان بدرقه ام کردند .

تا زمانی که من مرخص شوم تمام پرستاران و دکترای بیمارستان دم به ساعت پیشم می آمدند تا من ماجرای زایشگاه رو براشون تعریف کنم و اونها هم یک دل سیر بخندند ! 

وقتی مرخص شدم من که دلم برای بچه ریسه می رفت حتی یک لحظه هم از خواهرزاده ام نمی توانستم جدا شوم و فقط موقع شیر خوردن پیش مادرش بود .

یک بار احمد از اهواز بهم تلفن کرد . مشغول خوش و بش بودیم . یکدفعه نوزاد که در آغوشم بود شروع کرد به ونگ زدن .

احمد هم شوخی - جدی گفت : مبارک باشد سعید جان ! کی فارغ شدی ؟!

و من آنقدر خندیدم که چند تا از بخیه هم پاره شد !


برگرفته از مجموعه کتاب های ترکش های ولگرد 

کتاب مارادونا در سنگر دشمن 

نوشته ی داوود امیریان