مادرم خسته ای بیا بنشین

این همه کار کرده ای بس نیست ؟

غیر از تو بگو در این خانه

ای عزیز همه مگر کس نیست ؟


صبح پیش از تمام ما بیدار

می شوی , کار می کنی تا شب

با دو خورشید مهربان در چشم

با بهار تبسمی بر لب


آخر شب که ما همه خوابیم

باز هم مادرم تو بیداری

ذره ای خستگی نمی فهمی

تو مگر آفریده ی کاری ؟


گاه در طول روز در خانه

کاری از ما بخواه مادرجان

دل من سوخت بس که مظلومی

آه , داری گناه مادرجان


مادرم من که دخترت هستم

باید امروز همدمت باشم

شاد باشم اگر تو هم شادی

هم که غمناک از غمت باشم


فکر خود نیستی , چه باید کرد

فکر من باش مادرم آخر

مثل تو مادری شوم فردا

من که امروز دخترم , مادرم 


سروده ی محمود کیانوش