کتابی برای همه


کتاب آواز هایم برای تو / نویسنده : نورا حق پرست

تصمیم گرفته ام این کتاب محشر رو معرفی کنم . این کتاب خیلی جالبه . خیلی ویژگی های مثبت داره . کامل تر بگم بهترین ویژگی اش اینه که اول هر داستان یک عکس قدیمی را توصیف کرده است . بعدش در گوشه کنار داستان زندگی این خانواده ماجرای آن عکس را توضیح می دهد زیاد اهل تعارف نیستم ولی این رمان واقعا خوبه :)

داستان درمورد یک خانواده ی چهار نفره است : محسن , پدر خانواده - مهتاب , مادر خانواده - بهار و علی , فرزندان خانواده - البته بعد ها حامی و مادربزرگ هم به این خانواده ی پر از محبت اضافه می شوند . 

١۴ داستان زیبا از ماجراهای تک تک افراد خانواده ...

داستان (( انگار باران می بارد )) : درمورد فرزند ارشد خانواده به اسم علی است که عاشق عکاسی است . در توضیح داستان علی , مادربزرگ داستان زندگی دایی نادر را هم تعریف می کند . از علاقه هایش ... از اخلاقیاتش ... از جبهه رفتنش ... از شهید شدنش ...

داستان (( باغچه ی کودکی )) : در مورد تک دختر خانواده , بهار است . درمورد نگرانی ها و ناراحتی هایی که برایش به وجود آمده و تعریف خاطره های شیرین مامان مهتاب از کودکی بهار ...

داستان (( شهر گنجشک ها )) : داستان سفر مامان مهتاب همراه با بهار به شهر جنگ زده ی هویزه در سال های اولیه ی جنگ است و دوستی بهار کوچولو با بچه های خرمشهر و هویزه است ...

داستان (( قطار می رود )) : درمورد عکسی از دایی نادر است که باقی مانده و علی کنجکاوانه به دنبال هم رزمان دایی اش می گردد تا ماجرای آن عکس و عملیات را بداند ...

داستان (( آوازهایم برای تو )) : درمورد پیدا شدن حامی , بچه ی جنگ زده ای که پدر و مادرش را در جنگ از دست داده و در نوزادی مهتاب از او مراقبت می کرد , و بازگشت او و مادربزرگش به خانواده ی مهتاب خانوم است ...

   🍎🍎 قشنگ ترین داستان این کتاب همین داستان است . شاید برای همین اسم این کتاب همین است . 🍎🍎

داستان (( کوچه ها بی تو پایان ندارد )) : بالاخره در آخرین داستان کتاب درمورد اذیت شدن های بهار با ورود حامی به خانواده و رفتارهای اون دو نفر و نگرانی های مهتاب و محسن است ...

اولین داستان کتاب به اسم (( پرواز لبخندها )) روایت داستان برنده شدن ایران در مقابل استرالیا و صعودش به جام جهانی ١٩٩٨ است ...

این داستان رو به صورت خلاصه برایتان نوشته ام :

 بهار از همان جا که نشسته بود داد زد : (( مامان , به بابا خیلی سلام برسون . ))

علی گفت : (( بهار , ساکت )) بعد خودش بلند تر از بهار گفت : (( به بابا سلام برسون . بگو دعا کنه که ایران ببره . )) 

مهتاب بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت و دوید سر جایش نشست . دقیقه های اول بازی بود . گزارشگر همان طور که با دقت حرکات بازیکن ها و توپ را همراه تصویر توضیح می داد , هر چند دقیقه یک بار می گفت : (( اگر تیم فوتبال ایران برنده بشه بعد از اولین صعودش در سال ١٩٧٨ می تونه برای بار دوم راهی جام جهانی بشه و جواز حضور در مسابقات فوتبال سال ١٩٩٨ را به دست بیاره )) ...

همراه با صدای گزارشگر صدای علی و بهار و حامی و البته مهتاب هم ناخودآگاه بلند می شد :

- آهان , شوتش کن .

- الان وقتشه توپ رو پاس بده 

- آخ ! چه کارمی کنین ؟!

- نذارید گل بزنن

ناگهان صدای کشدار و غمگین گزارشگر گفت : گل , متاسفانه تیم استرالیا در دقیقه ی سی و دو بازی اولین گلش رو به ثمر رسوند .

صدای آخ آخ و نوچ نوچ تمام خانه رو پر کرد ...

هنوز دقایقی از شروع نیمه ی دوم بازی نگذشته بود که تیم استرالیا دومین گلش را هم زد . احمد رضا عابدزاده , دروازه بان تیم ایران با دست هایی خالی و چشم های بهت زده و غمگین جلوی دروازه خشکش زده بود . ناگهان یکی از تماشاچی ها پرید وسط زمین و  یکراست به سمت دروازه ی ایران دوید . استرالیایی ها او را خوب می شناختند . او (( پیتر هو )) بود و حالا داشت دیوانه بار تور دروازه ی ایران را پاره می کرد تا شکست ایران را حتمی کند . بازی تا زمانی که او را از زمین خارج کردند متوقف شد ...

مادر بزرگ ناراحت شد و گفت : انگار فوتبال دین و ایمانشه ...

تقریبا تا پایان بازی چهل دقیقه مانده بود و شکست ایران قطعی بود که ناگهان بازی قدرتمندانه ی ایران شروع شد . توقف کوتاه بازی به خاطر رفتار تحقیر آمیز پیتر هو باعث شده بود که ایران جان بگیرد  ...

تلاش سه بازیکن قوی ایران که توپ را در اختیار داشتند نفس را در سینه حبس کرده بود . گزارشگر تلویزیون با هیجان فریاد می زد : کریم باقری ... علی دایی... دوباره کریم باقری وگگگگگگگگگگگگگگل ! گل ! گل 

فریاد علی و حامی و بهار و مهتاب بلند شد . مادر بزرگ اشک شوق می ریخت ...


اگر شما هم مشتاق شدید تا این کتاب رو بخونید معطل نکنید .


دیگر کتاب های معرفی شده : تن تن و سندباد - مگیل -

  • منصوره 🌹🌹🌹
سلام، وبلاگ تون رو دنبال کردم، ممنون میشم شما هم دنبال کنید :)
دنبال شدید
سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶ , ۱۸:۴۷ علیرضا امیدیان نسب
سلام
ممنون از معرفی کتاب
خواهش می کنم :)))
ممنون از معرفیتون
خواهش دوست عزیز
حیف که حال و حوصله ی رمان خوندنو ندارم
چرا ؟؟؟
کتاب خوندن خودش آدم رو سرکرم می کنه :)
مرسی از معرفی کتاب
خواهش می کنم
ممنون :)
میکردم دنبالش
باید جذاب باشه
راستی ترکش های ولگرد رو تا جلد سه تمام کردم
واقعا بابت معرفیش ممنونم ازت
آفرین 😊
خوشحالم که داری می خونینشون :)
خواهش :)
مرسی بابت کتاب خوبی که معرفی کردین
ممنون 
وظیفه بود 😇
شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد. 
شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر، تسلیت و تعزیت.

سلام

شهادت جانسوزامام جعفرصادق (ع)تسلیت باد.

اینجانب وبلاگ شما رادنبال کردم.

amin2004.blog.ir

سلام
شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد 

دنبال شدید 
ممنون بابت اینکه نسبت به وضعیت موجود (کتاب کم خواندن مردم کشور) بی تفاوت نیستین و سعی مس کنین فرهنگ کتابخونی رو گسترش بدین...
در ضمن من تمام پست هاتون رو می خونم و وبتون رو دنبال می کنم
ولی چند وقت پیش اواتارم رو عوض کردم 
شاید این باعث سردر گمی تون شده؟؟؟؟
این وظیفه ی هر ایرانیه که سعی در بهبود فرهنگ کشورش کنه :)
مرسی بابت لطفتون :)
سلام وبلاگتون بسیار زیباست به ماهم یه سر بزنید
www.applesp.ir
حتما :)
سلام و خدا قوت 
با افتخار دنبال شدید
سلام
شما هم دنبال شدید :)
متشکرم :)
خواهش بانو جون :)
ممنون منصوره جون:)
ایشالا بعد کنکور میخونمش
حتما اینکارو بکن نفسی 😊😊
سلام

مثل همیشه خوب بود

ممنون 
سپاس 😉😉
حتما میخونمش
😋😋😋
سلام
بنظر میاد داستان های جذابی توش هست
ممنون که کتاب معرفی کردید
بله 
همینطوره 😉😉

خواهش می کنم 😊
ممنون 
=)
کتــــاب عااولیه اینگاا....
:)
اجی هر وق اومدی ی سر ب وبم بزن کارت دارم :))
بهتر بگم محشرهههههههههههه
باشع
سه شنبه ۲۶ دی ۹۶ , ۱۵:۲۶ سیّد محمّد جعاوله
خوبه
:)))
زیادتعریف کردین ازاین کتاب :) وسوسه شدم بخونمش،البته بعدکنکور. D:
توی کنکور موفق باشید :)
سلام
بابت کتابی که معرفی کردید سپاس گذارم :)
در بخش زنگ کتاب وبم معرفیش کردم ...

خواهش می کنم
بله نامیرا خیلی کتاب قشنگیه :))))
خواهش مندم اگر وقت داشتید باز هم به وبلاگم سر بزنید .
حتما :))))
به بیان خوش اومدید 
خیلی خیلی ممنونم
😊😊😊
اتفاقا اتفاقا یه کتاب الان مامانم داره میخونه که نویسنده ش نورا حق پرست هست ((:
به نام " زمستان سبز "

یکم درموردش توضیح میدی ؟؟؟
داستان تو فضای زمان انقلاب روایت میشه و از زبان یه دختر هم سن و سال ما شروع میشه و ادامه پیدا میکنه

من خودم که داستانشو دوست داشتم واقعا (((:


این یه تیکه شه :

داستان این کتاب این‌گونه آغاز می‌شود: «تابستان بود و گرما برای کسی صبر و تحملی باقی نگذاشته بود؛ به‌خصوص که ماه رمضان هم درست افتاده بود وسط تابستان. توی خانه ما همه روزه می‌گرفتند؛ مادر، سیما، من و برادر کوچکترم علی که تازه چهارده‌ سالش شده بود و روزه گرفتن برایش واجب نبود. مادر سعی می‌کرد بیشتر کارهای خانه را خودش انجام بدهد تا ما راحت‌تر روزه بگیریم. او برای اینکه بتوانیم بهتر تحمل گرسنگی، تشنگی و گرمای بیش از حد تابستان را در طول روز که خیلی بلند بود، داشته باشیم، می‌‌گفت: «روزه‌های تابستان در این روزهای بلند و گرم بیشتر ثواب دارد. آدم یاد صحرای کربلا و امام حسین و یارانش می‌افتد.» آن وقت چشمهایش پر از اشک می‌شود و زیر لب می‌گفت: فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله »
دستت طلا عزیزم

حتما حتما می خونمش :)))

خانم نورا حق پرست توی ایجاد تصویر های زیبا مهارت خاصی دارن و به خوبی فضا سازی می کنند :)))
پنجشنبه ۵ بهمن ۹۶ , ۲۰:۱۱ محمد حسین آذربهرام
خیلی عالیه که قسمتی به کتاب و فرهنگ کتابخوانی اختصاص دادید.
مشخصه شما انسان فرهیخته ای هستید و تمام دوستانی که کتاب ها را مطالعه میکنند!!!
درود، درود و باز هم درود!!!!
کم شدن کتاب خوندن مردم جامعه باید دغدغه ی همه باشه و سعی در بهبود فرهنگ کتابخوانی کنیم :)
خیلی ممنونم 
خوش حالم :))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

💖دنیای قشنگ اردیبهشتی💖

جایی برای دوست داشتنی هایم

سلام
اینجا قراره جایی باشه برای دوست داشتنی هایم
برای اینکه انرژی مثبت بگیرم
برای دلنوشته هایم
برای خودم و همه ی دوستانم
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

تاریخ ثبت وبلاگم : ٢۶ / ٣ / ١٣٩۶
Designed By Erfan Powered by Bayan