وقتی رفت چیزی درونم شکست . خیلی سعی کردم فراموشش کنم . دور و برم را شلوغ کردم . هر روز یک دوست جدید و هر روز یک رابطه ی تازه اما ....

اما هیچ کدام نتوانستند جای او را بگیرند . هیچ کس مثل او نبود .

دیگر تحمل دوری اش را نداشتم . بلند شدم . غروری که مانع رفتنم بود را زیر پا له کردم و رفتم . 

وقتی درخانه را باز کردم دیدم پشت در ایستاده و انگشت اشاره اش را برای زنگ زدن بالا آورده است .